تبليغاتX
آروم آرو دارم از یادت میرم

آروم آرو دارم از یادت میرم

سلام به دوستاي گلم مي دونم ميگيد دير اومدم ولي خب سومم ديگه اونم رياضيييييييييييييييييي خب الانم كه امتحانا شروع شده ولي خب اومدم جوابه يكي از دوستاي عزيزمو بدم من هيچ وقت نگفتم بزرگم قبولم دارم كه كوچيكم به نظر من هر كسي كه هنوز عقلش كامل نشده كوچيكه حالا دوست عزيز خودت يه نگاهي به زندگيت بنداز ببين بزرگي يا نه؟؟؟؟؟؟؟

بچه ها چند تا متن قشنگ بخونيد

عشق را وقتي احساس کردم که ديدم : يک کودک آبنبات خودش را در آب شور دريا مي زد و مي خواست آن را شيرين کند

 

اُرد بزرگ : هیچ گاه عشق به آدمیان را همیشگی مپندار ، از روزی که دل می بندی این نیرو را نیز در خویش بیافرین که اگر تنهایت گذاشت نشکنی ... و اگر خُرد شدی باز هم نامید مشو چون آرام جان دیگری در راه است

انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته بنگر به طرف کدام یک می روی (دکتر شریعتی)

فرق انسان و سگ در آنست كه اگر به سگی غذا بدهی هرگز تو را گاز نخواهد گرفت.(تولستوی)

پروانه اغلب فراموش می کند روزی کرم بوده است - مثل سوئدی

درباره درخت، بر اساس میوه‌اش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش

عیب کار اینجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه باید باشم '' اشتباه می کنم ، خیال میکنم آنچه باید باشم هستم،در حالیکه آنچه هستم نباید باشم

همه مردم را «بعضی مواقع» می‌توان فریفت و بعضی از مردم را برای «همه عمر». لیکن نمیتوان همه مردم را برای همه عمر فریب داد

پول و پست و مقام عشق و معرفت نمی آورد بسیار آدمهایی هستند که پولشان با پارو بالا می رود اما عقلی دارند به اندازه یک نخود و دلی دارند به اندازه یک ارزن

تنها توانگران می توانند بگویند : با ما از بخشش سخن بگو.گدایان فقط می توانند بگویند با ما از گرفتن سخن بگو به تعبیری کسی که بیش تر و بیشتر می خواهد گداست.

بخشش در برابر خواهش و تقاضا نیکوست ، اما بخشش از روی بصیرت بی آنکه خواهشی در میان باشد نیکوتر است برای کریمان و گشاده دستان جستجو برای یافتن کسی که بستاند لذت بخش تر از نفس بخشش است

این قدر نگو : اگه ببخشم کوچک می شوم اگه با گذشت کردن كسی

 کوچک می شد خدا اینقدر بزرگ نبود

ادموند گولدین : خدا به انسان دو چشم ولی یک زبان عطا کرده است, تا دو  برابر آنچه را که میگوید به چشم ببیند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 17:40  توسط ای دل تنها  | 

ای کاش تمام اینها را می دانستی

اگر  می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی

تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد

می دادی.

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی تا من بر سکوت نگاه تو  رازهای

یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.

ای کاش می دانستی...

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی گر چه خانه ی شیطان شایسته ی

ویرانی است.

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت

پنجره ای و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.

ای کاش می دانستی...

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش

رنج کشیده ای و سال ها برایش گریسته ای.

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی غرورت را... 

قلبت را...  حرفت را...

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم دوستم می داشتی همچون عشق که عاشقانش را دوست می

دارد.

کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم

و مرا از این عذاب رها می کردی  ای کاش تمام اینها را می دانستی . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 12:51  توسط ای دل تنها  | 

خيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشي

وسط راه اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشي

 خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني ازخودت مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني؟

خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شي اما

وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جداشي

خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينه

خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه

چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه 

خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز غرورت اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت

خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادت 
 ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت

خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي تا كه بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافي

خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بودياز يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي

خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره ولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشد دوباره

خيلي سخته كه من وتو هميشه باهم بمونيم

انقدعاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 12:41  توسط ای دل تنها  | 

گریز و درد رفتم

" گریز و درد رفتم ! مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی به جـــز گریـز برایم نمانده بود ! ایــن عشق

آتشین پـــــر از درد بی­امید در وادیِ جنــــونـــم کشانده بــــــــود

رفتم که داغ بوسه پرحسرت تو را با اشکهای دیده زلب شستشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرودهم

رفتم! مگو ! مگو که چرا رفت! ننگ بود عشق مــــن و نیاز تـــو و سوز و ساز ما از پرد? خموشی و ظلمت،

چو نور صبح بیرون فتاده بــــــود به یکباره راز مـــا

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامـــــن شبرنگ زنـــــدگــی رفتم که در سیاهی

یک گور بی­نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده­های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش

سردِهجر ازرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه ! در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر ! می­خواستم که شعله شوم

سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر !

روحی مُشوشم که شبی بی­خبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده­ها و پشیمان ز

گفته­ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم ! "

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 12:26  توسط ای دل تنها  | 

زندگي


                                          زندگي يعني مسيري رو به آب ،


                                                زندگي يعني نه بيداري نه خواب


                                                      زندگي يعني سراي امتحان ،


                                    زندگي يعني در ان عاشق بمان   


                          زندگي يعني کمي و کاستي ،  


                   زندگي يعني دروغ و راستي


          زندگي يعني صفا ، مهر و وفا ،


               زندگي يعني ستم ، جور و جفا


                         زندگي يعني سفر ، راهي دراز ،


                                  زندگي يعني جهاني رمز دار     


                                           زندگي يعني مهي در پشت ابر ،


                                                      زندگي يعني بلا و درد و صبر 


                                                            زندگي يعني دو روزي ميهمان ،

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 12:10  توسط ای دل تنها  | 

اوايل حالش خوب بود ؛ نميدونم چرا يهو زد به سرش. حالش اصلا طبيعي نبود .همش بهم نگاه ميكرد و ميخنديد. به خودم گفتم : عجب غلطي كردم قبول كردم ها.... اما ديگه براي اين حرفا دير شده بود. بايد تا برگشتن اونا از عروسي پيشش ميموندم.
خوب يه جورائي اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن يهو ميزد به سرش و ديوونه ميشد ممكن بود همه چيزو به هم بريزه وكلي آبرو ريزي ميشد.
اونشب براي اينكه آرومش كنم سعي كردم بيشتر بش نزديك بشم وباش صحبت كنم. بعضي وقتا خوب بود ولي گاهي دوباره به هم ميريخت.    يه بار بي مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داري؟ قبل از اينكه چيزي بگم گفت : وقتي از اونا ميخورم حالم خيلي خوب ميشه . انگار دارم رو ابرا راه ميرم....روي ابرا كسي بهم نميگه ديوونه...! بعد با بغض پرسيد تو هم فكر ميكني من ديوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من ديوونه تره . بعد بلند خنديد وگفت : آخه به من ميگفت دوستت دارم . اما با يكي ديگه عروسي كرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسيشه....

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 11:36  توسط ای دل تنها  | 

عشـــــــــق بـــــي پــايــان

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 11:29  توسط ای دل تنها  | 

روی آن شیشه ی بدار تو را ها کردم

                     اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم

            شیشه بدجور دلش ابری و بارانی شد

                                           شیشه را  یک شبه تبدیل به دریا کردم

                   عرقی سرد به پیشانی آن شیشه نشست

                                                    تا به امید ورود تو دهان وا کردم

                          با سر انگشت کشیدم به دلش عکس تو را

                                                           عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم

 

                                               

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 11:15  توسط ای دل تنها  | 

من سکوت خويش را گم کرده ام 


لاجرم در اين هياهو گم شده ام 


من که خود افسانه مي پرداختم  


عاقبت افسانه مردم شدم 


اي سکوت اي مادر فريادها



ساز جانم از تو پر آوازه بود



 تا در آغوش تو راه مي داشتم



چون شراب کهنه شعرم تازه بود


  




در پناهت برگ و بار من شکست  


تو مرا بردي به شهر ياد ها  


من نديدم خوش تر از جادوي تو 


اي سکوت اي مادر فرياد ها ! 


گم شدم در اين هياهو ،گم شدم 


تو کجايي تا بگيري دست من ؟ 



گر سکوت خويش را مي داشتم  


زندگي پر بود از فرياد من !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 11:31  توسط ای دل تنها  | 

  در خود فکر بودم که به يارم چه فرستم..... ناگهان گل گفت مرا بفرست تا مظهر زيبايي او


 باشم.....گفتم نه ....گفت چرا؟ گفتم که يارم از صد تا گل خوشکلتر است....ناگهان خار گفت


مرا بفرست تا خاري بر چشم دشمنان او باشم...گفتم نه...گفت چرا؟..گفتم يارم انقدر مهربان است


 که دشمني ندارد.... ناگهان قلبم گفت مرا بفرست تا از صميم قلب به او بگويم دوستت دارم



+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 11:27  توسط ای دل تنها  |